![]() |
![]() |
|
| خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ... |
|
در پاسخ به دوست عزیزم علی جان باید توی بازی شرکت کنم!
تنها چیزی که الان به ذهنم میرسه آهنگ منو بشناس گوگوش! مرد خوبم منو بشناس! پارسالم همین موقع ها بووود که روحم دنبال هرچی غمه میگشت و عذاب برای زنده بودن داشت!!! گاهی اوقات دنبال چیزایی میگردی که آزارت بده!از این زجر کشیدن لذت میبری!!!! به همه چی نگاه میکنی و هیچی نمی بینی! دلتنگی برای اونایی که دوستت داشتن و دوسشون داشتی اما باعث آزارشون بودی!این دلتنگی ـ منظورم فقط دلتنگی برای خانوادمه ـ کلافت میکنه! و وجود یه مرد با دنیایی که برات میسازه.... با آرامشی که با عشقش بهت میده میشه همه دلخوشیت!!! حتی با ؟؟؟توهمش؟؟؟ جون میگیری!!!!!!!!! دلت میخواد همه دنیا فقط تو بعد روح باشه تا بتونی برای رسیدن بهش پرواز کنی! دستاتو باز کنی و چشماتو ببندی و غرق بشی تو وجودش ... بعد مثل گاز محو بشی!بری بالا ... بالا... بالا...بالا تر انگار که از شراب وجودش مست باشی! .... حالم خوبه!!!! احتمالا" امسالم حول و حوش تولدم جون بگیرم!!!!! برای جشن میلاد تن من... ... ... ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:55 توسط نگار نفسک |
|
|
و این بود آغاز باهم بودنی اینچنین نو ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:52 توسط نگار نفسک |
|
|
بچه ها سلام !
یه مدتی نیستم و میخوام که آخرین تلاشهام رو برای رسیدن به محبوبی که حداکثر ۷۵ روز بهم مهلت داده تا اگه واقعاً میخوامش برای بدست آوردنش از خودم بیشتر مایه بزارم ، انجام بدم! محبوبم ، هفتم یا هشتم تیر قراره ازم آزمون عشق بگیره !!! خلاصه اینکه فکر کنم پست بعدیم تیرماه باشه !!! البته پر انرژی تر و با نشاط تر دلم میخواد مثل ِ اون موقع ها که با الهام میرفتیم کوهنوردی و .... رو زیر پا بگذارم و به رسم ِاون مواقع روی چمنهایی که کسی جرأت ِ نشستن یا قدم گذاشتن رو اونها رو نداشت، با خیال ِ راحت دراز بکشم ... چشمام رو ببندم و دل به نوازش ِ باد ملایم و نور ملایم آفتاب ِ صبحگاهی بدم! کسی چه میدونه ... من از همه ی طبیعت فقط همین چند لحظه رو میخوام و عشقبازی با اونها منو کامروا میکنه
پ ن : امیدوارم وقتی برگشتم همتون پا برجا باشید و به معنای واقعی از زندگی و زند بودن لذت ببرید ... پ ن : برام دعا کنید ! میخوام و امیدوارم که بتونم محبتهایی که در حقم شده رو جبران کنم !!! پ ن : فقط مجازیم زمانی از بالا به کسی نگاه کنیم که بخواهیم از زمین بلندش کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:12 توسط نگار نفسک |
|
|
اینجا شبیه تالار ِ ! همه دور تا دور نشستن ... خیلی هاشون رو نمیشناسم اما همین که مثل همیشه کانون توجهم تا حد خیلی زیادی برام لذت بخشه ... به حلقه ای که تو دستمه نگاه میکنم ، درش میارم ... یه طرف ِ توی حلقه حک شده : NEGAR & FARSHID و طرف دیگه اش : MOZAFARIAN ... همیشه وقتی به حلقه ی ازدواج فکر میکردم (!!!) آرزوم بود از جواهری ِ مظفریان* تو خیابون میرداماد تهیه اش کنم حلقه رو دوباره دستم میکنم .... تو آتلیه موقع عکس گرفتن وقتی سرم رو گذاشتم رو سینه اش با خودم فکر کردم چرا باید پارسال که اومد خواستگاریم ، با اینکه همه شرایطم رو قبول کرد ، با اینکه ایده آلم بود و حتی خودمم میدونستم بهتر از این نمیشه ،حتی نمیتونستم یه ایراد ازش بگیرم ( جز اینکه فاصله طبقاتیمون بیش از حد زیاد بود _ آقازاده یکی از ملاکهای بزرگِ شهرشون _ البته فرشید به شدت اعتقاد داشته ، از فضل پدر مرا چه حاصل و هرچی که داشت ، که اونم برا پسر ِ هم سن و سال ِ اون کم که نبود هیچ ، زیاد هم بود ) بازم با بی ادبی تمام ، بهش گفتم متاسفم ! وقتی با کمال احترام پرسید : یعنی ؟ ... گفتم یعنی به خانواده محترم سلام برسونید ! خدانگهدار ... ! بی دلیل ! انگار میخواستم به همه بگم نگار یعنی این !!! حتی فرشید رو هم لایق خودم نمیدونم دلم میخواست دنبالم بیاد و التماس کنه !!! نمیدونم چرا اما همیشه از عز و جز کردن ِ مردها لذت میبردم البته این جور مردها که ... با اینکه هر بار که پشیمون میشدم به خودم میگفتم مردِ له شده ای که غرور نداره ... به درد ِ لای جرز هم نمیخوره ... اما فرشید غرور داشت و بعد ِ اون روز دیگه به طور مستقیم با من در تماس نبود مامان ِ پریسا _ دوستم _ چندین بار بهم گفت نگار جان مثل فرشید کم گیر میاد ! این یه جور شانسه که یه بار در خونه آدم رو میزنه !!! خالم گفت خود دانی اما بهتر نیست با لنگه کفش دنبالش کنی ؟ _ یعنی این چه طرز برخوردِ ( جزء افعال معکوس ِ) _ مامان گفت : نگار تو که نمیخوای دیپلمه ازدواج کنی ؟ حق داشت فرشید که کارشناسی ارشد بود و برا دکتری میخوند و من هنوز تو کف همون لیسانسشم مونده بودم و همین شد که بیش از پیش رو دلیل ِ بی دلیلی پافشاری کردم با اینکه حتی هاله دخترخاله اش چندین بار به بهانه های مختلف باهام تماس گرفت و میخواست نظر واقعی ام رو بدونه اما ازاینکه هر بار خودم رو بیشتر براشون بگیرم ، به خودم میبالیدم و منتظر منت کشی بعدیشون میشدم یا اینکه شاید دلم میخواست کماکان بچگی کنم و حوصله بزرگ شدن نداشتم و شایدم دنبال ِ خاله بازی بووودم موقع رقص تو تالار ، من بودم و چشمای درشت و براق و نافذِ فرشید !!! انگار کسی رو نمیدیدم حتی گاهی حس میکردم تو توهمم و الانه که بیدار شم !!! دستامون رو به هم گره زده ، اسپانیولی رقصیدیم لباس سنگین عروسی داشت به پر و پام میپیچید و خنده های فاتحانه ی فرشید زیباترین صدای طنین انداز توی گوشم بود .... انگار یه چیزی رو پیشونیم داره میلرزه ! ورش میدارم و نگاه میکنم گوشیمه که معمولا ً وقتی بخوام شبها sms بازی کنم و نخوام که خوابم بگیره میزارمش رو پیشونیم ساعت 6 صبحه ، آروم بلند میشم ... کمرم خیلی درد میکنه ، وسط تشک تختم به طرز عجیبی گود رفته ( البته یه چند وقتیه و همینم باعث خشکی سر و گردن و کمرم میشه و دردم میگیره ) .... این خنده دارترین خوابی بود که دیده بودم !!! * جواهری مظفریان واقع در خیابون میرداماد یه گالری منحصر بفرد ِ البته با سه قرن تجربه_ جایی که من ِ بی علاقه به جواهرات رو عجیب شیفته ی جواهرات ِ فوق العاده اش کرده _ تا یه چند وقت پیش هم شو دایر کرده بود ... که اگه تهران بودی و اونجا نرفتی سرت کلاهی رفته این هوااااا .... پ ن : خیلی وقت بوووود که نیومده بودم فک کنم آخرین باری که درست و حسابی اومدم ۱۲ دی بوود ! پ ن : باز هم با همون غرور همیشگی میگم درود بر زندگی ! پ ن : بدون شرح رفتم و بدون شرح برگشتم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:30 توسط نگار نفسک |
|
|
ســــــــــــــــــــلام
این آپ کردن من هم زیادی لوس شد! یا اینکه زوووووودم زیادی دیر شد!!! به هرحال دست خودم نیست! لحظه تحویل سال به این فک کن که سال جدید چقدر زیباتر خواهد بود!!!
راستی تا حالا خودت رو در آغوش خدا حس کردی؟ به من که خیلی حال داد یکبار امتحان کافیه!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:55 توسط نگار نفسک |
|
|
سلام عزیزان دلم خیلی زووووود میام دلم براتوووووووووون یه ذره ی کوچوووووولو شده فعلا" باید زووووودی برم هنوز وقت نکردم کامنتاتوووون رو بخونم اما زووووودی میام تا بعد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:10 توسط نگار نفسک |
|
|
در نگاه آدمهایی که پرواز را نمی فهمند! هر قدر که اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:47 توسط نگار نفسک |
|
|
سلام به همگی !
باورم نمیشه بعد یه هفته بالاخره تونستم سعادت اومدن به نت رو نصیب خودم کنم ! کلی اتفاق برام افتاده ... راستی هفته پیش کامنتاتون رو تو کامپیوترم save کردم و تا خواستم براتون بزارم اشتراکم تموم شد و حسابی هم ضایع شدم !!! همونها رو + اینهایی که امروووز میخواستم براتون بزارم فردا میذارم ... اولش به دعوت دوست عزیزم شیدانه جون پاسخ مثبت میدم راستش باید بگم به یه بازی دعوت شدم که باید 5 تا از نا گفته هام رو در وبلاگ بنویسم و در آخر 5 نفر رو انتخاب کنم تا اونهام همین روال رو پی بگیرند ! با اینکه خیلی از اعتراف بیزارم اما شیدانه جووون بیشتر از اینها برام عزیزه چیکارش کنم ؟؟ از ناگفته هایم به عرضتون میرسونم : 1) اکثراً نمیدونین بچه کجام ؟!! اونایی هم که میدونن یا انقد عزیزن که خودم بهشون راستش رو گفتم پیشم رو میدونن (دلیلی برای اینکار نداششتم هویجـــــــــوری! من در حال حاضر در مراغه ( شهر رصدخانه ، در استان آذربایجان شرقی ، در چند کیلومتری شهر تبریز ، پایتخت ِ هلاکوخان _ خواهشاً خودتون رو کنترل کنین هیجان زده نشید و حدود سه سال و دقیقاً سه ماه و تقریباً 7 روزه که از تهران به این ولایتمون برگشتیم .... اوایل کلی افسردگی گرفته بودم و دوری از اقوام و دوستان (علی الخصوص سارا ) برام مصیبتی لاعلاج محسوب میشد اما به تازگی خوشحالم که خدا انقد دوستم داشت که سرنوشتم رو اینطور رقم زد ! 2) من یه دوست عزیز دارم که اسمش الهام ! و عاقل بودن الانم رو مدیونشم ... راستش یــَـک کله شقی بودم که لنگه نداشت ( نه که حالا نیستم ؟ ) حالا بگذریم که کم ضرر نکردم ! به هر حال اگه الان دارم درس میخونم ( مثلاً ) یا اینکه سرم رو انداختم پایین و مثل آدم زندگیم رو میکنم بخاطر این جوووونور ِ راستش رو بخواین عین ... هم ازش میترسم ! بیشتر از مامانم ازش حساب میبرم ( آخه من با مامانم ، خیلی بیشتر از دو تا دوست ِ صمیمی ، دوستیم ! خدا سایش رو از سرم کم نکنه ) 3) عشق اولم پسر عمه ام بووود ! پر از اطلاعات و اهل بحث و منم که کشته مرده بحث بودم ... یادش به خیر باهم مشاعره میکردیم و ... این موضوع مربوط میشه به سال 79_78 که من حدوداً 13 یا 14 سالم بووود ( کلی فعال بودم بابا ... آخی یادش به خیر عشق ِ دوران بچگی یه عالم ِدیگه ای داره ! همش همونجا موند!!! اون همه سادگی و صفا و صمیمیت و یکرنگی ... حالام تو دانشکده هنر ِتهران داره طراحی صنعتی میخونه ... و با یه خانوم گلی نامزد ِ که منم خیلی دوستشون دارم و برا هردوشون جونم در میره ! 4) یه مقداری توپولو بودم همون پسر عمه ام که بالا ذکر خیرشون بود بهم میگفت : 29 دلاری ! آخه اون موقع هاااااا قیمت هر بشکه نفت 29 دلار بووود ! جالب اینجاست من ِ تـُرک میدووونی حالا دیگه 30 دلار شدم ؟؟؟ 5) کلی سیاست دارم و زیر آبی زیاد میرم و سر خیلی هارو هم کلاه میذارم اما هیچ وقت از دست ِ خودم ناراحت نمیشم و وجدان درد نمیگیرم چون هیچ وقت به ضرر ِ کسی کار نمیکنم _نمیگم به نفع خودم کار نمیکنم ! _ و همیشه تا بتونم از بی اعتمادی سو استفاده میکنم ! ولی هیچ وقت دورو و زالوصفت بازی در نمیارم ! چون عاشق خودمم و اگه از خودم بدم بیاد فاجعه میشه ! تو زندگیم آدمها تاریخ ِ انقضا دارن و منقرض شدنشونم دست ِ خودشونه !!! اگه کسی قدر مهربونیام رو ندونه و قانونم رو ( زیادن بعداً مفصل در مورد ِ قانونام میگم ) زیر پا بذاره چند بار بهش فرصت میدم .... اما اگر بدونم من رو با خود ِ گوش درازش اشتباه گرفته بدون اینکه خودشم متوجه بشه ... بی دریغ از بازی حذف میشه گرچه ممکنه بعد از اینکه حذف شد دلم برا خوبیهاش تنگ بشه !!! یا اینکه دلم هواش رو بکنه اما اینم یه قانون تو زندگیمه که هر کسی که جایگاهش رو نشناخت و دلش خواست ملّق بزنه یا جفتک بندازه بی شوخی کنار گذاشته میشه !
بی اختیار وقتی داشتم کامنتش رو میخوندم گفتم : فک کردی انقد خـَرم که بهت بگم تـُرکم ؟ به احترام ِ پرسشش اول از اون مورد شروووع کردم ! مثل اینکه قراره منم 5 نفر رو انتخاب کنم : آرمان جان ، شازده محمد عاصی ، علی شنتیا ، ماهی جونم ، غریبه انتخابم رو این اصله : یک نفر به نمایندگی از طرف اونهایی که با هم در ارتباطن رو بر گزیدم تا این بازی بصورت ِ گسترده انجام بشه و افراد بیشتری رو شامل بشه ! این افراد منتخب هم زحمت ِ گزینش ِ اون عزیزان رو بکشند ! پ ن : فک کنم خیلی حرف زدم ببخشید خیلی زود میام تا در مورد خیلی چیزها که این روزها گذشته بگم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 20:43 توسط نگار نفسک |
|
|
زمستون هم اومد ! داره من رو هم صدا می زنه ... میخوام به پیشوازش برم ! چقدر دلم آرامش میخواد یه نموره لباس زمستونی تنم میکنم ! میرم تو حیاط ... به یه دیوار تکیه میدم .... دوست دارم فکر کنم ! چشمامو میبندم ... دوست دارم به بهترین روزهای زندگیم فکر کنم .... به روزهایی که با تمام وجودم خوشبختی رو چشیدم ! به اون لحنی که اون روز نسیم ، وقتی داشتیم سالنامه ی دو سال پیش رو میخوندیم گفت: نگار تو واقعاْ زندگیت رو کردی ... به اینکه واقعاْ از زندگیم راضیم ! به اینکه از همه آدمهای دوروبرم خوشم میاد .... همه اونایی که سهمی در خاطراتم دارن .... همه اونایی که حتی یه بارم که شده تقویم عمرم با اسمشون ورق خورده ... یا حتی اونایی که ورقای زندگیم رو خط خطی کردن ... به اینکه چقدر آرومم ! به اینکه این باد ملایم چقدر عاشقانه و با سیاست به من میپیچه ... موهامو پریشون میکنه ... داره روحم رو جلا میده ! داره آرومم میکنه ... به اینکه این آفتاب ملایم هم ، باعشق و سخاوت و تابشی غیر مستقیم داره به تنم گرما میبخشه ! صورتم رو با تمام وجود به سمتش میچرخونم و طالب ِ نوازشش میشم ... چه لذتی میبرم ! به عشقبازیشون حسودیم میشه ... اما یه آن خودم رو پیدا میکنم ! خنده ام میگیره ... من اینجا دارم برا نسیم ( باد ملایم ) و آفتاب زمستونی ناز میکنم؟! این لذت داره به من یادآوری میکنه که با همون غرور همیشگی بگم : درود بر زندگی ....
پ ن : رویتان به سرخی انار ... ، شبهاتان به شیرینی هندوانه ،... خنده هاتان بمانند پسته ... ، عمرتان به بلندای یلدا ....!!! شب یلدا مبارکتون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:45 توسط نگار نفسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است! و گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
افتتاحیه هدف این وبلاگ .... دلتنگی های خودم ... زندگی را زنده کن ! آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ... |
|
RSS
|