![]() |
![]() |
|
| خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ... |
|
سلام سلام سلام بعثت رسول اکرم محمد رسول الله (ص) رو به همه مسلمانان (علی الخصوص ایرونیای گلم) تبریک میگم . حواستون هست تازگیها فقط دارم تبریک میگم ؟؟؟ خوب چیکار کنم تو کافی نت پست گذاشتن بهتر از این نمیشه ان شاالله پست بعدی رو تو خونه میذارم دعا کنین مشکلم زودی حل بشه فداتون بشم دلم واسه همتووووون تنگ شده خلاصه بخوام سر و همش رو ته بیارم به همه محمدها و محمد دوستان
به محمد اسماعیل پور دبیر عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم و امسال نتونستم زحماتش رو جبران کنم و اونی که انتظارش رو داشت به محمد چشم آبی عزیزم که هنوزم جی اف پیدا نکرده !!! به شازده محمد عاصی که عزیزمه و نفر ۸۰۰ کنکور بوده پارسال
... ... ... تا بعد عزیزای دلم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:58 توسط نگار نفسک |
|
|
من خسته ترین واژه ملموس غروبم , کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید.......!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:57 توسط نگار نفسک |
|
|
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست با سلام پیروزی ملت مبارز و تحت ظلم لبنانی رو به همه هموطنان گلم تبریک میگم . خدمت مردم لبنان هم عرض تبریک و تسلیت دارم تسلیت برای اون دسته از مردم که تو این جنگ ابلهانه عزیزانشون جلوی چشماشون پرپر شدن...!!! خداوند کریم صبر عظیم براشون عنایت کنه و تبریک برای پیروزی و شادی و دیدن آرامش بعد از چند صباحی ... با امید اینکه هرچه زودتر فلسطین هم روی آسایش رو ببینه... و با امید فرج امام زمان (عج) تا همه خوبیهای دنیا به یک باره نمایان بشه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:34 توسط نگار نفسک |
|
|
ولادت مولای متقیان علی (ع)
رو به تمام آقایان محترم
(علی الخصوص پدر عزیز تر از جانم ) تبریک میگم
بابا جونم روزت مبارک ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 18:40 توسط نگار نفسک |
|
|
راستش تازگیها یه جور دیگه شدم ! فکر میکنم دارم پوست میندازم و ای ... بگی نگی دارم عاقل تر میشم !!! به خیلی چیزها فکر میکنم یکیش همین گذر عمر ! بعد کنکور که اونم به هیچ عنوان چنگی به دل نمی زد فقط دارم فکر میکنم به اشتباهاتم . به کم کاریهام . به مشکلاتی که برام پیش اومد و من میتونستم یه جور دیگه باهاشون کنار بیام ولی دنبال یه برگ برنده تو این معرکه بودم که توجیهی برا کم کاریهام باشه ... به اینکه زیادی خودم رو قبول داشتم و فکر میکردم سر جلسه معجزه میکنم به اینکه این 1 سال عمرم علی رغم همه ی گوش به زنگ بودن و همه روزشماریهام تا کنکور تلف شد (!!!) یا نه تلف شد واژه مناسبی نیست میشه گفت تجربه بود هرچند تلخ ! وقتی سال سوم تموم شد چقد منتظر بودم تا این 1 سال بگذره و زودتر استقلال رو لمس کنم زودتر بزرگ شم و زودتر به اونچه که منتظرش بودم مثلا استقلال مالی و آرزوهای دور و دراز و رقیب کاری الگوی خود شدن بود و ... برسم اما حالا همون 1 سال گذشت و من گرچه همه ی بغضم رو پشت خنده های غرور آمیزم پنهون میکنم ولی کاملا هویداست نرسیدن به آرزویی که روزها رو به یادش سر میکردی چقد میتونه آدم رو خورد کنه؟! نمیدونم چرا این اواخر احساس درموندگی و بدبختی میکنم ؟ چرا از زندگی که عاشقشم لذت نمی برم ؟ چرا مدام منتظر یه اتفاقم که اون اتفاق زندگیم رو دگرگون کنه؟ چرا از چیزهای که می بینم چیزی یاد نمی گیرم؟ و چرا همیشه باید کسی باشه که من از نظر احساسی و روحی به اون وابسته باشم تا زنده بمونم؟ آره انگار وقتشه که خودم رو شفا بدم ! و دوباره بلند شم اما این بار مصمم تر ... چرا که شکست برای من همیشه فرصتی برای شروع دوباره و بهتر بوده !!!! به این فکر میکنم که چرا کسی مثل من نیست . و دیدم در گروه آدمهای موفق هیچ کس برای ادامه دادن از کسی طلب انرژی نمی کنه هر کسی برای خودش زندگی میکنه . زندگی برای خود که من در طی این سالها نکردم . اشتباهی که بارها مرتکب شده و از آن پند نگرفتم . هر بار که زمین خوردم سعی کردم به کسی تکیه کنم و بلند شم و هر وقت او خسته میشد من دوباره به زمین میخورم و دوباره ... ولی این بار فهمیدم که باید برای خاطر خودم بلند شم و فقط به خودم تکیه کنم . بی آنکه از کسی طلب محبت کنم . احساسات سوخته ام را تعمیر کنم و لرزش ابتدایی برخاستن را جدی نگیرم . به زندگی با دید بهتر بنگرم دیدگاه های تاریخ گذشته ام را دور بریزم . موقع خرید کتاب و عروسک یا حتی یک مداد فقط به خاطر خودم از خرید آنها لذت ببرم . زمانی که قدم میزنم و پیاده روی میکنم به این فکر نکنم که خلا وجود یک همراه عاشق لذت پیاده روی را از من میگیره . به این فکر کنم که همه این کارها را از روی اراده و تصمیم بر طبق خواسته خودم جهت رسیدن به استقلال روحی انجام میدم . و کم کم به جایگاهی برسم که در آن همه چیز را بی آنکه به آن دل ببندم (!!!) دوست داشته باشم . ... ... و در آخر پستم رو به کلامی نورانی از امیرالمومنین (ع) مزین می کنم : ((بگذارید و بگذرید ببینید و دل نبندید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...))
* با تشکر از راهنماییهای خانم "پگاه مریخی" * |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:55 توسط نگار نفسک |
|
|
دیشب به یه وبلاگی سر زدم که از نوشته هاش کاملا هویدا بود نویسنده اش چقد پخته است ! از اینکه انقد کمالات در وجودش دیدم خوشحال شدم و خوشحال تر شدم وقتی تو یکی از پستاش آخر مطلبش نوشته بود "هنوزم دوستت دارم " کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود ...
اما ... زندگی در جریانه و من یک بار برای زندگی کردن متولد شده ام نه برای زنده بودن !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:25 توسط نگار نفسک |
|
|
خواهش میکنم این متن رو کامل و با دقت و حوصله بخونید ... حتم دارم ارزش وقتی رو که میذارید داشته باشه روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدارشدم. وه !!! ... زیبایی افرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود . همانطور که نگاه میکردم خدا را به خاطر این همه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم . از من پرسید " دلباخته ام هستی؟ " پاسخ دادم : بلی ! تو صاحب اختیار من هستی ! سپس پرسید: " اگر نقص عضو داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ " گرچه حتی فکر کردن به این شرایط برایم دشوار بود اما به معلولینی را به یاد آوردم که با وجود نقص عضو باز هم خدا را می ستودند. خدا پرسید :" اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟ " نابینایانی را به یاد آوردم که در تمام عمر در تاریکی به سر می برند ولی با وجود این خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را می ستایند . خدا پرسید :" اگر ناشنوا بودی آیا بازهم به کلامم گوش می سپردی؟ " ناشنوایانی را به یاد آوردم که تمام عمرخود را در سکوت گذراندند ولی بازهم عاشق عظمت خلقت بوده اند و خالقش را می ستودند . خدا پرسید :" اگر لال بودی باز ذکر مرا از زبان جاری می ساختی؟ " چگونه بدون امکان سخن گفتن ذکر خدا میسر میشد اما دریافتم ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت می پذیرد و عبادت همیشه با صوت صورت نمی پذیرد . خدا از من پرسید : " آیا حقیقتا مرا دوست میداری؟ " با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم : بلی ! تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ... خدا پرسید : " پس چرا گناه می کنی؟ " پاسخ گفتم : چون انسانم و بری از خطا نیستم خدا گفت:" پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی اما ... در هنگامه ی مشکلات به سراغ من می آیی ؟ " هیچ پاسخی نداشتم که بگویم. تنها پاسخم اشک بود .خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی ؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی ؟ چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را میخواهی ؟ " تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت : " چرا شرمساری ؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی ؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می کنی ... در حالی که شانه های من آماده ی پذیرش تو هستند ؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم ! عذر و بهانه می تراشی ؟ " سعی کردم پاسخ دهم اما جوابی برای گفتن نداشتم . " زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است . این موهبت را تباه نکنید . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید ! با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند . پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بی توجه آنها را از خود راندید ." نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم ." آیا براستی مرا دوست دارید؟ " توان پاسخ نداشتم . چگونه می توانستم پاسخ دهم !؟ بی اندازه شرمسار شده بودم . دیگر هیچ عذری نداشتم . سوال کردم : بارالها ! مرا ببخش ... از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاکار توام ! خداوند فرمود: " ای بنده ! من رحمانم وخطای خطاکاران را می بخشم .... " ازخدا پرسیدم :خدایا با وجود این همه خطاکاری چرا بازهم مرا می بخشی و دوستم میداری ؟ خدا گفت : " چون تو مخلوقم هستی و پس هیچگاه تو را رها نمیکنم . هنگامی که تو گریه میکنی به تو رحم میکنم و رنجهایت را درک میکنم . وقتی که شاد و مسروری ! وجد تو را می فهمم . وقتی افسرده ای به تو دلگرمی میدهم . وقتی شکست می خوری تو را یاری میدهم تا بلند شوی ! وقتی خسته هستی کمکت میکنم ! " بدان تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم . " " با یک دنیا عشق و آرزو ( !!! ) به خدا می سپارمتون " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط نگار نفسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است! و گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
افتتاحیه هدف این وبلاگ .... دلتنگی های خودم ... زندگی را زنده کن ! آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ... |
|
RSS
|