![]() |
![]() |
|
| خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ... |
|
سلام به همگی !
باورم نمیشه بعد یه هفته بالاخره تونستم سعادت اومدن به نت رو نصیب خودم کنم ! کلی اتفاق برام افتاده ... راستی هفته پیش کامنتاتون رو تو کامپیوترم save کردم و تا خواستم براتون بزارم اشتراکم تموم شد و حسابی هم ضایع شدم !!! همونها رو + اینهایی که امروووز میخواستم براتون بزارم فردا میذارم ... اولش به دعوت دوست عزیزم شیدانه جون پاسخ مثبت میدم راستش باید بگم به یه بازی دعوت شدم که باید 5 تا از نا گفته هام رو در وبلاگ بنویسم و در آخر 5 نفر رو انتخاب کنم تا اونهام همین روال رو پی بگیرند ! با اینکه خیلی از اعتراف بیزارم اما شیدانه جووون بیشتر از اینها برام عزیزه چیکارش کنم ؟؟ از ناگفته هایم به عرضتون میرسونم : 1) اکثراً نمیدونین بچه کجام ؟!! اونایی هم که میدونن یا انقد عزیزن که خودم بهشون راستش رو گفتم پیشم رو میدونن (دلیلی برای اینکار نداششتم هویجـــــــــوری! من در حال حاضر در مراغه ( شهر رصدخانه ، در استان آذربایجان شرقی ، در چند کیلومتری شهر تبریز ، پایتخت ِ هلاکوخان _ خواهشاً خودتون رو کنترل کنین هیجان زده نشید و حدود سه سال و دقیقاً سه ماه و تقریباً 7 روزه که از تهران به این ولایتمون برگشتیم .... اوایل کلی افسردگی گرفته بودم و دوری از اقوام و دوستان (علی الخصوص سارا ) برام مصیبتی لاعلاج محسوب میشد اما به تازگی خوشحالم که خدا انقد دوستم داشت که سرنوشتم رو اینطور رقم زد ! 2) من یه دوست عزیز دارم که اسمش الهام ! و عاقل بودن الانم رو مدیونشم ... راستش یــَـک کله شقی بودم که لنگه نداشت ( نه که حالا نیستم ؟ ) حالا بگذریم که کم ضرر نکردم ! به هر حال اگه الان دارم درس میخونم ( مثلاً ) یا اینکه سرم رو انداختم پایین و مثل آدم زندگیم رو میکنم بخاطر این جوووونور ِ راستش رو بخواین عین ... هم ازش میترسم ! بیشتر از مامانم ازش حساب میبرم ( آخه من با مامانم ، خیلی بیشتر از دو تا دوست ِ صمیمی ، دوستیم ! خدا سایش رو از سرم کم نکنه ) 3) عشق اولم پسر عمه ام بووود ! پر از اطلاعات و اهل بحث و منم که کشته مرده بحث بودم ... یادش به خیر باهم مشاعره میکردیم و ... این موضوع مربوط میشه به سال 79_78 که من حدوداً 13 یا 14 سالم بووود ( کلی فعال بودم بابا ... آخی یادش به خیر عشق ِ دوران بچگی یه عالم ِدیگه ای داره ! همش همونجا موند!!! اون همه سادگی و صفا و صمیمیت و یکرنگی ... حالام تو دانشکده هنر ِتهران داره طراحی صنعتی میخونه ... و با یه خانوم گلی نامزد ِ که منم خیلی دوستشون دارم و برا هردوشون جونم در میره ! 4) یه مقداری توپولو بودم همون پسر عمه ام که بالا ذکر خیرشون بود بهم میگفت : 29 دلاری ! آخه اون موقع هاااااا قیمت هر بشکه نفت 29 دلار بووود ! جالب اینجاست من ِ تـُرک میدووونی حالا دیگه 30 دلار شدم ؟؟؟ 5) کلی سیاست دارم و زیر آبی زیاد میرم و سر خیلی هارو هم کلاه میذارم اما هیچ وقت از دست ِ خودم ناراحت نمیشم و وجدان درد نمیگیرم چون هیچ وقت به ضرر ِ کسی کار نمیکنم _نمیگم به نفع خودم کار نمیکنم ! _ و همیشه تا بتونم از بی اعتمادی سو استفاده میکنم ! ولی هیچ وقت دورو و زالوصفت بازی در نمیارم ! چون عاشق خودمم و اگه از خودم بدم بیاد فاجعه میشه ! تو زندگیم آدمها تاریخ ِ انقضا دارن و منقرض شدنشونم دست ِ خودشونه !!! اگه کسی قدر مهربونیام رو ندونه و قانونم رو ( زیادن بعداً مفصل در مورد ِ قانونام میگم ) زیر پا بذاره چند بار بهش فرصت میدم .... اما اگر بدونم من رو با خود ِ گوش درازش اشتباه گرفته بدون اینکه خودشم متوجه بشه ... بی دریغ از بازی حذف میشه گرچه ممکنه بعد از اینکه حذف شد دلم برا خوبیهاش تنگ بشه !!! یا اینکه دلم هواش رو بکنه اما اینم یه قانون تو زندگیمه که هر کسی که جایگاهش رو نشناخت و دلش خواست ملّق بزنه یا جفتک بندازه بی شوخی کنار گذاشته میشه !
بی اختیار وقتی داشتم کامنتش رو میخوندم گفتم : فک کردی انقد خـَرم که بهت بگم تـُرکم ؟ به احترام ِ پرسشش اول از اون مورد شروووع کردم ! مثل اینکه قراره منم 5 نفر رو انتخاب کنم : آرمان جان ، شازده محمد عاصی ، علی شنتیا ، ماهی جونم ، غریبه انتخابم رو این اصله : یک نفر به نمایندگی از طرف اونهایی که با هم در ارتباطن رو بر گزیدم تا این بازی بصورت ِ گسترده انجام بشه و افراد بیشتری رو شامل بشه ! این افراد منتخب هم زحمت ِ گزینش ِ اون عزیزان رو بکشند ! پ ن : فک کنم خیلی حرف زدم ببخشید خیلی زود میام تا در مورد خیلی چیزها که این روزها گذشته بگم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 20:43 توسط نگار نفسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است! و گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
افتتاحیه هدف این وبلاگ .... دلتنگی های خودم ... زندگی را زنده کن ! آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ... |
|
RSS
|