![]() |
![]() |
|
| خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ... |
|
بچه ها سلام !
یه مدتی نیستم و میخوام که آخرین تلاشهام رو برای رسیدن به محبوبی که حداکثر ۷۵ روز بهم مهلت داده تا اگه واقعاً میخوامش برای بدست آوردنش از خودم بیشتر مایه بزارم ، انجام بدم! محبوبم ، هفتم یا هشتم تیر قراره ازم آزمون عشق بگیره !!! خلاصه اینکه فکر کنم پست بعدیم تیرماه باشه !!! البته پر انرژی تر و با نشاط تر دلم میخواد مثل ِ اون موقع ها که با الهام میرفتیم کوهنوردی و .... رو زیر پا بگذارم و به رسم ِاون مواقع روی چمنهایی که کسی جرأت ِ نشستن یا قدم گذاشتن رو اونها رو نداشت، با خیال ِ راحت دراز بکشم ... چشمام رو ببندم و دل به نوازش ِ باد ملایم و نور ملایم آفتاب ِ صبحگاهی بدم! کسی چه میدونه ... من از همه ی طبیعت فقط همین چند لحظه رو میخوام و عشقبازی با اونها منو کامروا میکنه
پ ن : امیدوارم وقتی برگشتم همتون پا برجا باشید و به معنای واقعی از زندگی و زند بودن لذت ببرید ... پ ن : برام دعا کنید ! میخوام و امیدوارم که بتونم محبتهایی که در حقم شده رو جبران کنم !!! پ ن : فقط مجازیم زمانی از بالا به کسی نگاه کنیم که بخواهیم از زمین بلندش کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:12 توسط نگار نفسک |
|
|
اینجا شبیه تالار ِ ! همه دور تا دور نشستن ... خیلی هاشون رو نمیشناسم اما همین که مثل همیشه کانون توجهم تا حد خیلی زیادی برام لذت بخشه ... به حلقه ای که تو دستمه نگاه میکنم ، درش میارم ... یه طرف ِ توی حلقه حک شده : NEGAR & FARSHID و طرف دیگه اش : MOZAFARIAN ... همیشه وقتی به حلقه ی ازدواج فکر میکردم (!!!) آرزوم بود از جواهری ِ مظفریان* تو خیابون میرداماد تهیه اش کنم حلقه رو دوباره دستم میکنم .... تو آتلیه موقع عکس گرفتن وقتی سرم رو گذاشتم رو سینه اش با خودم فکر کردم چرا باید پارسال که اومد خواستگاریم ، با اینکه همه شرایطم رو قبول کرد ، با اینکه ایده آلم بود و حتی خودمم میدونستم بهتر از این نمیشه ،حتی نمیتونستم یه ایراد ازش بگیرم ( جز اینکه فاصله طبقاتیمون بیش از حد زیاد بود _ آقازاده یکی از ملاکهای بزرگِ شهرشون _ البته فرشید به شدت اعتقاد داشته ، از فضل پدر مرا چه حاصل و هرچی که داشت ، که اونم برا پسر ِ هم سن و سال ِ اون کم که نبود هیچ ، زیاد هم بود ) بازم با بی ادبی تمام ، بهش گفتم متاسفم ! وقتی با کمال احترام پرسید : یعنی ؟ ... گفتم یعنی به خانواده محترم سلام برسونید ! خدانگهدار ... ! بی دلیل ! انگار میخواستم به همه بگم نگار یعنی این !!! حتی فرشید رو هم لایق خودم نمیدونم دلم میخواست دنبالم بیاد و التماس کنه !!! نمیدونم چرا اما همیشه از عز و جز کردن ِ مردها لذت میبردم البته این جور مردها که ... با اینکه هر بار که پشیمون میشدم به خودم میگفتم مردِ له شده ای که غرور نداره ... به درد ِ لای جرز هم نمیخوره ... اما فرشید غرور داشت و بعد ِ اون روز دیگه به طور مستقیم با من در تماس نبود مامان ِ پریسا _ دوستم _ چندین بار بهم گفت نگار جان مثل فرشید کم گیر میاد ! این یه جور شانسه که یه بار در خونه آدم رو میزنه !!! خالم گفت خود دانی اما بهتر نیست با لنگه کفش دنبالش کنی ؟ _ یعنی این چه طرز برخوردِ ( جزء افعال معکوس ِ) _ مامان گفت : نگار تو که نمیخوای دیپلمه ازدواج کنی ؟ حق داشت فرشید که کارشناسی ارشد بود و برا دکتری میخوند و من هنوز تو کف همون لیسانسشم مونده بودم و همین شد که بیش از پیش رو دلیل ِ بی دلیلی پافشاری کردم با اینکه حتی هاله دخترخاله اش چندین بار به بهانه های مختلف باهام تماس گرفت و میخواست نظر واقعی ام رو بدونه اما ازاینکه هر بار خودم رو بیشتر براشون بگیرم ، به خودم میبالیدم و منتظر منت کشی بعدیشون میشدم یا اینکه شاید دلم میخواست کماکان بچگی کنم و حوصله بزرگ شدن نداشتم و شایدم دنبال ِ خاله بازی بووودم موقع رقص تو تالار ، من بودم و چشمای درشت و براق و نافذِ فرشید !!! انگار کسی رو نمیدیدم حتی گاهی حس میکردم تو توهمم و الانه که بیدار شم !!! دستامون رو به هم گره زده ، اسپانیولی رقصیدیم لباس سنگین عروسی داشت به پر و پام میپیچید و خنده های فاتحانه ی فرشید زیباترین صدای طنین انداز توی گوشم بود .... انگار یه چیزی رو پیشونیم داره میلرزه ! ورش میدارم و نگاه میکنم گوشیمه که معمولا ً وقتی بخوام شبها sms بازی کنم و نخوام که خوابم بگیره میزارمش رو پیشونیم ساعت 6 صبحه ، آروم بلند میشم ... کمرم خیلی درد میکنه ، وسط تشک تختم به طرز عجیبی گود رفته ( البته یه چند وقتیه و همینم باعث خشکی سر و گردن و کمرم میشه و دردم میگیره ) .... این خنده دارترین خوابی بود که دیده بودم !!! * جواهری مظفریان واقع در خیابون میرداماد یه گالری منحصر بفرد ِ البته با سه قرن تجربه_ جایی که من ِ بی علاقه به جواهرات رو عجیب شیفته ی جواهرات ِ فوق العاده اش کرده _ تا یه چند وقت پیش هم شو دایر کرده بود ... که اگه تهران بودی و اونجا نرفتی سرت کلاهی رفته این هوااااا .... پ ن : خیلی وقت بوووود که نیومده بودم فک کنم آخرین باری که درست و حسابی اومدم ۱۲ دی بوود ! پ ن : باز هم با همون غرور همیشگی میگم درود بر زندگی ! پ ن : بدون شرح رفتم و بدون شرح برگشتم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:30 توسط نگار نفسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است! و گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
افتتاحیه هدف این وبلاگ .... دلتنگی های خودم ... زندگی را زنده کن ! آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ... |
|
RSS
|