![]() |
![]() |
|
| خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ... |
|
ســــــــــــــــــــلام
این آپ کردن من هم زیادی لوس شد! یا اینکه زوووووودم زیادی دیر شد!!! به هرحال دست خودم نیست! لحظه تحویل سال به این فک کن که سال جدید چقدر زیباتر خواهد بود!!!
راستی تا حالا خودت رو در آغوش خدا حس کردی؟ به من که خیلی حال داد یکبار امتحان کافیه!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:55 توسط نگار نفسک |
|
|
تو هم میتوانی ایمان آوری که رنج تفاوتی است بین آنچه هست و آنچه تو میخواهی باشد . وقتی شرمسار گذشته ناقص خویشی و یا وقتی نگران آینده نامعلوم خودی ... بدان که در زمان حال زندگی نمیکنی . آنوقت رنج را تجربه میکنی ، خود را بیمار میکنی و ناشادمان هستی . بدان ، گذشته تو زمان حال بوده است و آینده ات زمان حال خواهد بود ، پس زمان حال تنها واقعیتی است که میتوانی تجربه کنی .... !!!! "از کتاب «هدیه ارزشمند» به قلم اسپنسر جانسون و ترجمه دل آرا قهرمان" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:25 توسط نگار نفسک |
|
|
پیشنها دات یه دختر خوب ! .... آسان آن است که کسی را که دوستت دارد از خود برنجانی.. سخت ، درمان درد بجای مانده در اوست. دنیای هرکس به اندازه وسعت افکار اوست نه به انداز ه جهانی که در آن زندگی میکند ، پس همیشه سعی کن فکرت خیلی وسیع باشد ! مسیرهای فکری بعدها تبدیل به مسیر های زندگی میشوند پس همیشه به افکارت چهارچوب بزن نگو حالا فقط یه فکره... واژهء سلام متواضعترین واژه هاست اگه یه روز یه جایی خواستی که با یه واژه کلی حرف بزنی .. بگو "سلام" همیشه وقتی کسی رو می بینی که از شدت افکار بزرگ نما سرشار شده و خودشو خیلی بالا میبینه بدون که فقط جهالتش از تو بیشتره یاد حرف معروف سقراط بیفت... که گفت: من نادانم ولی شما از من هم نادانترید چرا که من می دانم که چیزی نمی دانم ولی شما نه! بقیه حرف خوبام هم بعدا میگم حالا همین ها رو داشته باش " برگرفته از وبلاگ ســالهـاي ســـرگــردانــی *فرمول زندگي* "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 1:14 توسط نگار نفسک |
|
|
با سنگ ها بگو که چه اندیشه می کنند ؟ حتـّی بدون بال ، کبوتر کبوتر است .
" محمد کاظم کاظمی " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:1 توسط نگار نفسک |
|
|
بعضی از آدمها به تو فکر می کنند . بعضی ها آرزو دارند هدیه هاشان را بپذیری . بعضی ها دلتنگت می شوند . بعضی ها برای موفقیت هایت جشن میگیرند . بغضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند . بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند . وهمه احتیاج دارند تا این ها را به تو بفهمانند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18:55 توسط نگار نفسک |
|
|
هر صبح در آفریقا که غزالها از خواب بیدار می شوند می دانند که باید تندتر از تندترین شیرها بدوند هر صبح که شیرها از خواب بیدار میشوند میدانند که باید تندتر از کندترین غزال ها بدوند مهم نیست که شما شیر هستید یا غزال ... مهم این است که بدانید هر صبح که خورشید بر می آید باید ! بهتر بدوید ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:14 توسط نگار نفسک |
|
|
سلام دوستای گلم ! خوبـین ؟ خوشـین ؟ دمـاغـا چـــــاقـه ؟ آره باز دوباره اومدم سرتونو درد بیارم از این به بعد مخاطبم رو جمع نمی بندم ! تو که وارد وبلاگم شدی ... مخاطب ِ من و عزیزی برای من ... اگه حوصله نداری همین الآن برو ! حرفام زیاده شاید خاطر عزیزت آزرده بشه ! من طاقت خسته شدنت رو ندارم ! اما برگرد ! ... بخون شاید تو هم با من موافق باشی... دوستت دارم مخاطبم ! با همه عشقی که تو این 19 سال زندگی آموختم و هدیه کردم قرار بود رو خودم کار کنم تا بتونم خودمو عوض کنم آره ! نخواستم که بشه ... من حالا میخوام هم زندگی کنم هم مثل آندره به زندگی با دیدی ساده تر و تازه تر نگاه کنم ! تو این مدت خیلی فکر کردم ... دیدم من همیشه از خودم و خانواده ام و زندگی و روابطم با عزیزان راضی بودم و هیچ وقت حاضر نبودم جای احد الناسی باشم ... پس این خسته شدن چه صیغه ای بوده ؟ به این نتیجه رسیدم که محیط وبلاگها غالبا ً انقدر غمگین و پر از غمه که وقتی اینجا میام ناخود آگاه زانوی غم بغل میگیرم و دنبال سوژه میگردم تا واسش عزا بگیرم ... تو این دو هفته که ( مثلا ً ) تو ترک بودم ! و کمتر می اومدم نت ... یاد گرفتم چطور با ساده ترین حرکات و ساده ترین کلمات و ساده ترین احساساتی که نسبت به اطرافیانم دارم لبخند رو حتی اگه شده چند میکرو ثانیه به لبها مهمووون بیارم یاد گرفتم که میشه آدم هم دلش شاد باشه و هم به فکر اون بنده خدایی که الآن هزار و یک بدبختی ریخته رو سرش و نمیدوووونه با این قطار مشکلات چیکار باید بکنه ، باشه ! یاد گرفتم دوست داشته باشم بدون اینکه عاشق باشم ! یاد گرفتم به زبوووون خودم دعا کنم ! شکر بگم و استغفار کنم ! مگه همش چقدر تو این دنیا قراره سر کنیم ! چرا نخندیم ؟ چرا خوش نباشیم ؟ چرا قدر همدیگه رو ندونیم؟ یه روزی قراره زیر ؟ متر خاک بخوابیم و حسرت همین الآنمون و بخوریم .... پس با من همقدم شو ! قول میدم ضرر نکنی ! بخند ! ... بلند بخند ! ... نشووون بده میشه نخورده مست شد ! میشه بدون اینکه یه قرص ناقابل بخواد محرک و شادی زا بشه ، شاد بود و رفت تو فاز خنده ! تو همه آدمهای دور و برت رو دوست داری ... همه اونا دوستت دارن ! همه اونا در حق تو خوبی کردن ! نه ! اشتباه نکن اگه کسی بی دلیل در حقت نامردی کرده ، مسلم بدون بیشتر از اون در وسعش نبوده ! تو بهش خوبی کن ! بهش یاد بده میشه دل ِ شکسته از جفا رو عاری از کینه کرد ... و به همه دنیا لبخند زد ! امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شدم خاک چه سود اشک ندامت به تمام پدیده ها نگاه کن عمیقا ً نگاه کن ! میبینی خدا این همه را برای تو آفریده !!! برای تشکر از این همه نعمت بخند ! خالقت منتظر لبخند توست ! اون عاشقته ... اینو بفهم ... منتظرش نذار ! بخند ... " میشه شاد بود و غم رو بَـرده برای رسیدن به پیروزی دونست ! "
اگه خواستی نظر گلت رو بدوووونم ... نظرات پست شهوت زندگی فعاله .... این متنها رو هم بخون حتما ً خوشت میاد همش مال آندره است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:40 توسط نگار نفسک |
|
|
چه باريک است راهي که به زندگي ميرسد ... جريده رو که گذرگاه عافيت تنگ است ( !!! )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:37 توسط نگار نفسک |
|
|
چه خوش است که خوشبختي ِ پاک ، دم ِ دست باشد خويشتن را عرضه بدارد وانسان براي به چنگ آوردنش ، کاري جز دراز کردن دست نداشته باشد ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:35 توسط نگار نفسک |
|
|
اعمال ما به ما وابسته است ؛ همچنانکه درخشندگی به فسفر ؛ درست است که اعمال ما ، ما را میسوزاند ولی تابندگی ِ ما از همین است ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:31 توسط نگار نفسک |
|
|
رفیق ! زندگی را بدانگونه که مردم به تو پیشنهاد می کنند مپذیر ... قربانی بُــتها نشـو ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:29 توسط نگار نفسک |
|
|
بی گمان من هرچه لبخند بر لبها دیده ام ، خواسته ام در آغوش کشم ... و هرچه خون بر گونه ها دیده ام و هرچه اشک در چشمها دیده ام ، خواسته ام بنوشم گوشت همه میوه ها را که شاخه ها بسویم فرود می آورند خواسته ام گاز بزنم ! "آندره ژید" |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:3 توسط نگار نفسک |
|
|
زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش آنچه می ماند ... عسل خاطره هاست !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:20 توسط نگار نفسک |
|
|
دیشب به یه وبلاگی سر زدم که از نوشته هاش کاملا هویدا بود نویسنده اش چقد پخته است ! از اینکه انقد کمالات در وجودش دیدم خوشحال شدم و خوشحال تر شدم وقتی تو یکی از پستاش آخر مطلبش نوشته بود "هنوزم دوستت دارم " کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود ...
اما ... زندگی در جریانه و من یک بار برای زندگی کردن متولد شده ام نه برای زنده بودن !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:25 توسط نگار نفسک |
|
|
خواهش میکنم این متن رو کامل و با دقت و حوصله بخونید ... حتم دارم ارزش وقتی رو که میذارید داشته باشه روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدارشدم. وه !!! ... زیبایی افرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود . همانطور که نگاه میکردم خدا را به خاطر این همه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم . از من پرسید " دلباخته ام هستی؟ " پاسخ دادم : بلی ! تو صاحب اختیار من هستی ! سپس پرسید: " اگر نقص عضو داشتی باز دلباخته ام می شدی؟ " گرچه حتی فکر کردن به این شرایط برایم دشوار بود اما به معلولینی را به یاد آوردم که با وجود نقص عضو باز هم خدا را می ستودند. خدا پرسید :" اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟ " نابینایانی را به یاد آوردم که در تمام عمر در تاریکی به سر می برند ولی با وجود این خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را می ستایند . خدا پرسید :" اگر ناشنوا بودی آیا بازهم به کلامم گوش می سپردی؟ " ناشنوایانی را به یاد آوردم که تمام عمرخود را در سکوت گذراندند ولی بازهم عاشق عظمت خلقت بوده اند و خالقش را می ستودند . خدا پرسید :" اگر لال بودی باز ذکر مرا از زبان جاری می ساختی؟ " چگونه بدون امکان سخن گفتن ذکر خدا میسر میشد اما دریافتم ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت می پذیرد و عبادت همیشه با صوت صورت نمی پذیرد . خدا از من پرسید : " آیا حقیقتا مرا دوست میداری؟ " با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم : بلی ! تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ... خدا پرسید : " پس چرا گناه می کنی؟ " پاسخ گفتم : چون انسانم و بری از خطا نیستم خدا گفت:" پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی اما ... در هنگامه ی مشکلات به سراغ من می آیی ؟ " هیچ پاسخی نداشتم که بگویم. تنها پاسخم اشک بود .خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی ؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی ؟ چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را میخواهی ؟ " تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت : " چرا شرمساری ؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی ؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می کنی ... در حالی که شانه های من آماده ی پذیرش تو هستند ؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم ! عذر و بهانه می تراشی ؟ " سعی کردم پاسخ دهم اما جوابی برای گفتن نداشتم . " زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است . این موهبت را تباه نکنید . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید ! با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند . پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بی توجه آنها را از خود راندید ." نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم ." آیا براستی مرا دوست دارید؟ " توان پاسخ نداشتم . چگونه می توانستم پاسخ دهم !؟ بی اندازه شرمسار شده بودم . دیگر هیچ عذری نداشتم . سوال کردم : بارالها ! مرا ببخش ... از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاکار توام ! خداوند فرمود: " ای بنده ! من رحمانم وخطای خطاکاران را می بخشم .... " ازخدا پرسیدم :خدایا با وجود این همه خطاکاری چرا بازهم مرا می بخشی و دوستم میداری ؟ خدا گفت : " چون تو مخلوقم هستی و پس هیچگاه تو را رها نمیکنم . هنگامی که تو گریه میکنی به تو رحم میکنم و رنجهایت را درک میکنم . وقتی که شاد و مسروری ! وجد تو را می فهمم . وقتی افسرده ای به تو دلگرمی میدهم . وقتی شکست می خوری تو را یاری میدهم تا بلند شوی ! وقتی خسته هستی کمکت میکنم ! " بدان تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم . " " با یک دنیا عشق و آرزو ( !!! ) به خدا می سپارمتون " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط نگار نفسک |
|
|
راستش عذاب وجدان گرفتم تو پست قبلی از دلتنگیم دم زدم... خیلی تو فشار بودم... معذرت می خوام . قرار بود از چگونه لذت بردن بگم نه دلتنگیهام ... حالا میخوام جبران کنم *** زندگی را جشن بگیر . دیروز رفته است . فردا شاید هرگز نیاید . تنها چیزی که داری همین لحظه حال است. انسانها را از روی رنگ پوست و ظاهرشان قضاوت نکن با محبت به چشمهاشان بنگر و انعکاس روح خودت را در آنان مشاهده کن افق دیدت را گسترش بده ! بیاموز که چیزهای ناشناخته باعث تغییرات نیز میشود و تغییرات نیز برایت تکامل به ارمغان می آورد. آرامش درونی یکی از گرانبهاترین هدیه ها در کل هستی است. بدان که ارمغان تنهایی ... شناخت خودمان و فهمیدن رسالتمان در این دنیاست . عشق باعث رهایی و رستگاری ما میگردد. خوشبختی چیست؟ خوشبختی در آغوش گرفتن انسانها و لبخند زدن به همنوعان و بیدارشدن در نیمه شب و دیدن منظره زیبای نفس و نوازش یک کودک و نوشیدن یک استکان چای داغ و قدم زدن دریک روز بارانی و نشستن روی نیمکت پارک در کنار یک دوست و بودن در لحظه اکنون است . هرگز لبخند را ترک کن ! حتی وقتی ناراحتی ... زیرا امکان دارد کسی عاشق لبخند تو شود. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ... به این ترتیب وقتی او را یافتی ! بهتر می توانی سپاسگذار باشی . زیاده از حد خودت را تحت فشار نگذار. بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش رو نداری . زندگی خیلی کوتاه است . دست از گله و شکایت بردار. شتاب نکن شروع کن به زندگی کردن . نفس عمیق کشیدن . در آغوش گرفتن دیگران . خندیدن . محبت کردن به خودت و دیگران ... تا احساس زنده بودنت را درک کنی. یک دقیقه وقت بگیر و به تمام داشته هایت فکر کن و آنها را برروی کاغذ بنویس و ببین که چقدر تو خوشبخت هستی . زندگی ات را جشن بگیر و شاد باش و با تمام وجودت از آن لذت ببر . زیرا که زندگی به تو همان چیزی را هدیه میکند که تو انتظارش را داری و در جست و جوی آن هستی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:23 توسط نگار نفسک |
|
|
بودن یعنی کشف حواس پنجگانه ات. احساس لمس کردن.فهم شنیدن.شوق دیدن.طعم چشیدن.عطر بوییدن. اگر حواس ما با ما همراه شدن ! در ارتباط بی واسطه با هستی یگانه ایم. پس کاری رو انجام رو بده که از انجام دادن ان احساس لذت میکنی. وقتی در انجام کاری شادمانی و احساس نشاط میکنی : تو با ان کار به وحدت و یکپارچگی می رسی و این اتفاق باعث میشه تو در لحظه هایی که مشغول انجام کار مورد علاقت هستی حاضر باشی ! حضوری در ما هست که از طریق عمل کردن بی واسطه ابزارمیشه.عمل برای عمل. اگرمشغول خوردن هستی وازاین کارلذت نمی بری فورا متوقف شو! اگرسیگارمی کشی ویا نمازمی خوانی و صرفاازروی عادت به این عمل مشغولی هیچ لذتی نمی بری سیگارت را خاموش کن و نمازت را با نشاط بیشتری بخوان و یا به زمان دیگری موکول کن ! وقتی از انجام کاری لذت می بری تو در ان کار حاضری . حتی اگر در حال خوابیدن باشی .خوابیدن تو حضوری تمام دارد ولی اگر از کاری لذت نمی بری تو در ان عمل غایبی . و می بایست از ادامه ان کار خودداری کنی ! در لحظه زندگی کردن دشواره ! چرا که نیاز به تمام نیرو و توجه تو داره. اما توجه ما همیشه به گفتگوی درونی ماست . به تفسیری که از هر پدیده در ذهن داریم ! اگر از همین لحظه شروع کنی می بینی که همیشه نقطه شروع سخته ولی اگر ادامه بدی اسونه ! وقتی داری منو میخونی از خودت بپرس " ایااز خوندن این متن لذت می برم؟ " اگر نمی بری این پنجره رو ببند ! اگر با نوشته های متن همراه نباشی یعنی تو غایبی. وقت تلف نکن برو سراغ کاری که می تونی با تموم وجود توش حاضر باشی. جایی باش که حضورت هست. من وتو با حضورمون در هر ساحتی از هستی به بودن امتداد میدیم ! حجم هستی رو بزرگتر می کنیم ولی وقتی غایبی حجمی رو تهی میکنی . خطی رو کوتاه میکنی وانرژی حیاتی روحروم میکنی ! وقتی نتونیم نقشی رو که برای اون خلق شدیم کشف کنیم وجود ماهمیشه سرگشته وسرگردون به دنبال تکه تکه های گمشده اش میگرده و یکپارچه نیست نمیتونه با هر انچه که پیرامون اوست به وحدت برسه . احساس پوچی و بی قراری میکنه ! این حالت از یکپارچه بودن رو تنها در عشق می توان تجربه کرد ... وقتی عاشق شدی معشوق در ظلمت وجودت شمعی روشن میکنه اون وقت تو می بینی در بطن وجود تو کسی هست که تو معجزه حضورش رو احساس نکرده بودی ! از اون لحظه به بعد هر عملی که از تو سر می زنه توام با لذت و شعف وشوری وصف ناپذیره.خوردن سیب برات معنی داره . تماشای دو پرنده روی یک شاخه درخت بی تاب توجه تو رو جلب میکنه . رنگ ها رو شفاف تر می بینی ! صدای باد در ابتدای صبحگاه رو می شنوی . صدای عبورلحظه ها رو همراه ساعت انتظار می شنوی ! صدای ضربان قلب مشتاقت رو در لحظه ورود یاربه استانه دیدارمی شنوی ! دستهات می لرزن. چشمات مهربون ترازهمیشه به هرپدیده ای مینگرن! اره رفیق ! عشق تورو به پاره پاره های تن وصل میکنه! هر وزشی عاشق رو بیدار می کنه ! انگارهمه هستی نغمه های دل تو رو می نوازن ! هرشاعری برای احساس تو شعرمیگه ! هر نقاشی نقش خاطرتو رو رسم میکنه.هر نوایی احساس ناشناخته تو رو کشف می کنه ! و تودراین یکپارچگی احساس وجد و سرور میکنی ! عاشق حضوری مدام در لحظه های زندگی داره . حواسش شش دانگه ! روحش بیداره! کوکه کوکه! درواقع معشوق چیزهایی که تودر وجودت گم کرده بودی پیدا میکنه ! احساساتی که تو فراموش کرده بودی به یادت می اره وتو در همون لحظه یکپارچه شدن ! همون طورکه درتصویر معشوق مفتونی ! عاشق هستی خودت هم هستی !!! تو در وجودت جوهری می یابی که تو رو شیفته و مفتون می کنه ! اگر توانستی درهرعملی به یکپارچگی برسی : توهمواره حضوری مدام در هستی خواهی داشت ! وهستی برای حاضران رمزو رازهایش را خواهد گشود . در ان لحظه ناب هرانچه غیراوست محومیشه وتو حق را در درون خود می یابی و: احساس لذت بخش انسان بودن را می چشی ! وقتی سبکبالی روتجربه کردی. وقتی طعم حضورروبا روحت چشیدی! وقتی عظمت یگانه شدن با هستی رو درک کردی ! دیگه حاضرنیستی در لحظه های زندگی غایب باشی. ای خاطره روزپیدایش ! ای اولین نگاه اشنا وقتی که غریب بودم ! ای جان پنهان شده در من ! من حاضرم ! منو در خودت حل کن ... وقتی به من فرمان دادی هست شو! هست شدم ! درلحظه های زندگی حضور را شکار کن .هرعملی هرچند کوچک رو به گونه ای انجام بده که انگار مهمترین کار در زندگیت و هستی است ! ازانجامش لذت ببر. اجازه بده شوردرهرعملی تو رو به اوج برسونه ! هرروزخودت رو حاضرغایب کن. اگر از لحظه هات خرسندی و احساس رضایت میکنی تو حاضری ! درغیراینصورت تو غایبی ! گاهی به اختیارغایب شو. تا اهمیت بودن و نبودنت برات اشکار شه . حالا همراه من حاضر شو ! صمیمانه و گرم و پرشور بگو :
یاد خدا ارام بخش قلب هاست
و حالا
چشمهات رو برای همیشه باز کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:17 توسط نگار نفسک |
|
|
چشماتوببند.صدای باد رو بشنو.صدای خش خش برگ ها رو بشنو. صدای دوره گرد محله رو .صدای سوت کتری. صدای بهم خوردن ظرفها. صدای اذان ظهر.صدای یه تصنیف قدیمی که از رادیو پخش میشه! صدای نفسهاتو بشنو! پدرت روزنامه می خونه.مادرت مشغول کارهای منزل و یا درافکارش غوطه وره! تو روی صندلی راحتی نشستی ... به این تصاویر نگاه کن.حالا اروم خودتو محو کن ! چه اتفاقی می افته؟! اتوبوس در حال حرکته! مسافرا همگی بیدارن... یکی جدول حل میکنه.یکی تخمه میشکونه . یکی خیار پوست گرفته رو به دیگری تعارف می کنه. راننده از اینه به پشت سرش نگاه می کنه.تو به جاده خیره شدی. درختا در حال عبورن.رودخانه در جریانه.نمی ایسته! تو در حال عبوری .چشماتو ببند.بخواه که محو شی. چه اتفاقی می افته؟! تو کلاس درس نشستی .همکلاسیهات مشغولن ! یکی نت برداری میکنه. یکی قایمکی ادامس میجوه و یا چیپس می خوره! یکی با بغلدستیش داره پچ پچ می کنه و با نگاهش یکی دیگه رو می پاد ! تو به استادت نگاه میکنی !غرق در عوالم تدریسشه ! اما تو کلی از موضوع عقب افتادی ! فکرت بدجوری بهم ریخته ! کلی کار نیمه تموم داری. دوباره این سردرد لعنتی اومده سراغت. قلم و کاغذ می ایستند. یه لحظه مکث کن.فقط یه لحظه! چه اتفاقی می افته؟! حالا محو شو.ناپدید شو.هیچ حجمی رو اشغال نکن . در فضای نامریی بمون و نگاه کن ! امروز روز تولدته ! 10 ها نفر به خاطر تو اومدن. قراره با چند کلمه ازشون تشکر کنی ! حالا تو فضای مه الود ایستادی. جمعیت مشتاق رو نگاه میکنی. دست زیر چونه می ذاری. با محبت به اونانگاه میکنی .دسته گلهای زیبا و هدیه های تزیین شده. روی هر دسته گل و کادو کارتی بهت چشمک میزنه . اسم کسایی که دوستت دارن.اسم کسایی که بهشون نیرو میدی. اسم اونایی که از راه های دور به دیدنت اومدن دلتو گرم می کنه! جمعیت حالا خاموشن تا تو حرف بزنی. تا صدای گرمت تارهای احساسشون رو بلرزونه ! سالن پر از سکوته تاتو پرش کنی. اما رفیق ! این بار این کارو نکن. تو هم سکوت کن چشماتو ببندو با مه غلیظی که تو رو بغل کرده محو شو. بذار همه ببینن که تو همراه مه به اسمون رفتی و ناگهان ناپدید شدی. چه اتفاقی می افته؟! وقتی تو محو بشی .جای خالیت معلومه ! مدتی عزیزانت به دنبالت میگردن. تا عاقبت ازجستجوی تو نومید بشن .تا باور کنن که : تو به راستی رفته ای ! می تونی تجسم کنی که بعد از تو چه پیش خواهد اومد . میتونی به خیلی از جاها سرک بکشی ! میتونی خودتو شناور کنی و به هر کنجی سر بزنی.به محض اینکه تونستی غیب شی ناگهان همه چیزهای بی اهمیت در نظرت فرو میریزن و همه چیزهای مهم خودشون نشون میدن ! وقتی محو می شی : اولین تاثیربر روان تواین گونه خواهد بود که زمان به مرور اندوه جای خالی تو رو با صبر و شکیبایی پر میکنه. دومین تاثیر زمانی بر تو وارد میشه که میبینی واقعیت ها به قدری ملموس و زنده ان که به تو می اموزن که بهتره خیلی از رنجها رو فراموش کنی و عزیز تبدیل میشی. سومین تاثیر زمانی است که می بینی بدون تو چرخ گردون همچنان میگرده وابرها همچنان می بارن و خورشید هرروز می تابه و ماه میاد و میره. بعد از تو اتوبوس به مسیر خودش ادامه میده و مسافرا هرکدوم به سمت مقصد موردنظر پیش میرن و رودخونه همچنین در حال عبوره و باز نمی ایسته ! همه اطرافیانت بدون تو به زندگی ادامه میدن و حتی اونی که براش امید زندگی بودی ! و کتری همچنان در نقطه جوش سوت میکشه !.... بعد از تو کسی جای تو روی نیمکت کلاس میشینه و کسی کارهای نیمه تموم تو رو ادامه میده ! و شاید تصویر فروغ (شاعر مورد علاقت) رو از دیوار بکنه و جای اون تصویر عارف قزوینی رو بچسبونه! زندگی رفیق رسم خودشو داره ! زندگی با طبیعت همراهه ! طبیعت با نشانه هاش به ما یاداوری میکنه که فصل ها رو جدی بگیرید! وقتی ماه به ماه فصلها در تغییرن چطور ما بی تفاوت به لحظه ها که درگذرن مینگریم .این لحظه ها با جان ما چه کردن؟! وقتی لحظه ها تا به این حد کوتاهن ! وقتی هیچ لحظه ای برای ادراک بیش تر ما نمی ایسته و همواره در حال گذره " ما حق نداریم " بایستیم ! اگر نتونی در لحظه های زندگیت سرشار ازبودن باشی زمانی مقدر میشه که تو محو بشی میبینی تو در طول سال های عمرت ! زندگی نکردی ! بلکه همواره اسیر توهم بودی . تو در تمام روزهای زندگیت غایب بودی و از زنده بودن لذت نبرده ای ! تو قادر نبودی لحظه ها رو درهمون پیمانه های کوچک سر بکشی و حالا پیمانه های تو خالی اندو به انتها رسیده ای . نتونستن یعنی غایب بودن وغایب بودن یعنی از بودن تهی بودن !
یعنی مرگ اختیاری ! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:51 توسط نگار نفسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است! و گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
افتتاحیه هدف این وبلاگ .... دلتنگی های خودم ... زندگی را زنده کن ! آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ... |
|
RSS
|