![]() |
![]() |
|
| خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ... |
|
زمستون هم اومد ! داره من رو هم صدا می زنه ... میخوام به پیشوازش برم ! چقدر دلم آرامش میخواد یه نموره لباس زمستونی تنم میکنم ! میرم تو حیاط ... به یه دیوار تکیه میدم .... دوست دارم فکر کنم ! چشمامو میبندم ... دوست دارم به بهترین روزهای زندگیم فکر کنم .... به روزهایی که با تمام وجودم خوشبختی رو چشیدم ! به اون لحنی که اون روز نسیم ، وقتی داشتیم سالنامه ی دو سال پیش رو میخوندیم گفت: نگار تو واقعاْ زندگیت رو کردی ... به اینکه واقعاْ از زندگیم راضیم ! به اینکه از همه آدمهای دوروبرم خوشم میاد .... همه اونایی که سهمی در خاطراتم دارن .... همه اونایی که حتی یه بارم که شده تقویم عمرم با اسمشون ورق خورده ... یا حتی اونایی که ورقای زندگیم رو خط خطی کردن ... به اینکه چقدر آرومم ! به اینکه این باد ملایم چقدر عاشقانه و با سیاست به من میپیچه ... موهامو پریشون میکنه ... داره روحم رو جلا میده ! داره آرومم میکنه ... به اینکه این آفتاب ملایم هم ، باعشق و سخاوت و تابشی غیر مستقیم داره به تنم گرما میبخشه ! صورتم رو با تمام وجود به سمتش میچرخونم و طالب ِ نوازشش میشم ... چه لذتی میبرم ! به عشقبازیشون حسودیم میشه ... اما یه آن خودم رو پیدا میکنم ! خنده ام میگیره ... من اینجا دارم برا نسیم ( باد ملایم ) و آفتاب زمستونی ناز میکنم؟! این لذت داره به من یادآوری میکنه که با همون غرور همیشگی بگم : درود بر زندگی ....
پ ن : رویتان به سرخی انار ... ، شبهاتان به شیرینی هندوانه ،... خنده هاتان بمانند پسته ... ، عمرتان به بلندای یلدا ....!!! شب یلدا مبارکتون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:45 توسط نگار نفسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است! و گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
افتتاحیه هدف این وبلاگ .... دلتنگی های خودم ... زندگی را زنده کن ! آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ... |
|
RSS
|